محمد على مجاهدى
462
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
سپهدار چون شرزه شير دژم * بغرّيد و گفتا به اهل ستم كه : اى قوم ! عباس نام من است * حَرون « 1 » توسنِ « 2 » چرخ رام من است سپهدار شاه شهيدان منم * فداى ره اوست جان و تنم پىِ يارى آن شه تاجدار * به شمشير هندى « 3 » كنم كارزار منم وارث مردى مرتضى * منم فارس « 4 » پهنه كربلا همان زور خيبرشكن با من است * كرا تاب نيروى من در تن است دم تيغ من كام نر اژدهاست « 5 » * سر نيزهام افعى جانگزاست ببينيد دست بلند مرا * پرند « 6 » و كمان و كند مرا ازو شد به كوفى سپه كار تنگ * نه پاى گريز و نه جاى درنگ ز پس : آتش تيغ و از پيش : آب * گسسته عنانها ، بريده ركاب نمودند هريك به سويى فرار * تهى شد از ايشان لب رود بار سپهبد هيون « 7 » تاخت در رود زود * شگفتا كه دريا بگنجد به رود چو بر آب رود روان بنگريست * ز لبتشنگان ياد كرد و گريست همى گفت كاى آب شيرين گوار * ز آب آفرين شاه شرمى بدار روانى تو بر خاك و سنگ زمين * لب شتنه آلِ رسول امين پس از تشنهكامان هاشم نژاد * به كامى تو را خوشگوارى مباد نگردد دگر تشنهاى از تو سير * همه چشمهسار تو گردد كوير چنان از عطش بود در التهاب * كه گفتى : زره در برش گردد آب نفس چون كشيدى همى تيره دود * شدى از لبش سوى چرخ كبود
--> ( 1 ) . اسب سركش . ( 2 ) . وحشى و رام نشدنى . ( 3 ) . شمشير هندى به خاطر جوهر و برندگى در ميدانهاى كارزار بهترين سلاح بوده است . ( 4 ) . مرد دليرى كه سوار بر اسب باشد ، اسب سوار . ( 5 ) . اژدهاى نر . ( 6 ) . در اين جا به معناى جوهر شمشير و شمشير جوهردار است . ( 7 ) . شتر تنومند و تندرو ، و در اينجا مطلق مركب تندرو .